زندگی پر از لحظاتی است که دوست داری داد بزنی: «حق با من بود!» شاید هم واقعاً حق با تو باشد. شاید همه شواهد و مدارک روی میز به نفع تو باشند. اما اینجا بحث برنده شدن نیست. اینجا بحث خانواده است. جایی که برنده و بازنده وجود ندارد. فقط رابطهای هست که یا حفظش میکنی یا خرابش میکنی.
زندگی یه جور بازیه که قوانینش رو هیچکس بهت نمیگه. یه روز چشم باز میکنی و میبینی توی یه دنیایی که همه دارن با یه سرعت دیوانهوار میدون، و تو فقط داری فکر میکنی: «چی؟! من حتی نمیدونستم بازی شروع شده.» ولی اگه یه چیز توی این هرجومرج واضحه، اینه که هرچی بیشتر یاد بگیری، بیشتر توی بازی دووم میاری. یادگیری، اون چیزی که از لحظهای که به این دنیا پرت شدی، شروع کردی و حتی نفهمیدی که داری انجامش میدی.
سوشال مدیا. یه اسم شیک و مدرن برای چیزی که در واقع یه پاتوق بزرگه. یه پاتوق که همه توش دارن داد میزنن: «منو نگاه کن! من مهمم! من بهتر از توام!». ولی پشت این هیاهو، یه چیزی تاریکتر خوابیده. یه چیزی که اگه حواست نباشه، سرت رو مثل یه آماتور کلاه میذاره. راحت، بیدردسر، و بدون اینکه حتی بفهمی.
غریزه. همون چیزی که از تو یه انسان میسازه، ولی همون چیزی که میتونه بفرستدت به جهنم. یه جور مثل بنزین ماشین میمونه؛ بدونش به جایی نمیرسی، ولی اگه زیادی بریزی، کل ماشین رو آتیش میزنه. غریزه، اون صدای مزخرفیه که نصف شب تو گوش آدم زمزمه میکنه: «بخور. بیشتر بخور. بخواب. بیشتر بخواب. اینو بردار، اونم بردار. به کی اهمیت میدی؟ تو مهمی، بقیه هیچی نیستن.» و تو؟ تو فقط یه آدمی. یه آدم معمولی با یه ذهن خراب که دائماً داره با خودش دعوا میکنه.